كوچه لره سو سپ میشم
كوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسین
یار گلنده توز اولماسین
ائله گلسین ائله گتسین
ائله گلسین ائله گتسین
آرامیز دا سوز اولماسین
آرامیز دا سوز اولماسین
ساماوارا اوت سالمیشام
ساماوارا اوت سالمیشام
ایستكنه قند سالمیشام
ایستكنه قند سالمیشام
یاریم گئدیب تك قالمیشام
یاریم گئدیب تك قالمیشام
نه عزیز دیر یارین جانی
نه شیرین دیر یارین جانی
كوچه لره سو سپ میشم
كوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسین
یار گلنده توز اولماسین
كوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسین
یار گلنده توز اولماسین

+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 10:2 توسط تنهای تنها
|

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي
تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم
ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني
هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو
مي دوني با تو
مي دوني بي تو
مي دوني در تو
مي دوني با تو
+
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 13:44 توسط تنهای تنها
|

صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است .’’ آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟ براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما نيست ؟ 
+
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 11:3 توسط تنهای تنها
|

> * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
> از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا
> خود نیز غمگین اند؛
> با آنکه تنهایند ولی از خود
> میگریزند زیرا به خود و به عشق خود
> و به حقیقت خود
> شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه
> دوستت نداشته باشند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
+
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 11:0 توسط تنهای تنها
|

> * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
> جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ،
> که اثر انگشت خداوند بر همه چیز
> هست . . .
+
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:58 توسط تنهای تنها
|

کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم «
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم

+
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 21:56 توسط تنهای تنها
|

خدایا ، روزها می گذرد و من در پیچ و خم جاده های زندگی، گیج و مبهوت ، گام برمی دارم ،من در این خستگی تنها به كمك كورسویی از نور امید تو گام بر می دارم ، من می دانم كه چاره ای جز رفتن نیست و می روم ،اما خدایا ،بدان تنها به امید تو می روم، پس تنهایم نگذار، میدانم بنده ی غرق گناه توام اما هیهات از آن دل رحیم تو كه مرا تنها بگذارد ... 
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:22 توسط تنهای تنها
|

این شعر رو خیلی دوست میدارم به خصوص این بخشش رو:
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 21:46 توسط تنهای تنها
|

خداوندا من چیزا را نمی بینم ... آینده پنهان است... ولی آسوده ام ... چون تو را می بینم... و تو همه چیز را... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 21:10 توسط تنهای تنها
|

.....گاهی معنای محبت رو موجودات دیگه بهتر از ما می فهمند 
همه را دوست بدار....بی توقع...بی چشمداشت
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 13:36 توسط تنهای تنها
|
